تازه از را رسیده بودم
پر از غربت سالهایی که با خویش زمزمه می کردم
پر از خستگی هایی که بر دوش می کشیدم
آسمان صاف و بی نهایت بود
و چشمان خسته من پر از حس دلواپسی
جاده ها پر از حس همیشگی
و من خسته تر از آن که انتظاری تازه را تاب بیاورم
درامتداد جاده گام بر می داشتم
طنین گامهای سنگینم
دلواپسی های جاده را تشدید می کرد
به خود نهیب می زدم که شاید این همه انتظار مقصدی باشد
اما هیچ چیز نبود تا این همه انتظار را نوید دهد
گونه های آسمان پر از سرخی شعرم بود
و جاده ها پر از فریاد خاموشی که مرا می آزارد
باید می رفتم
به پایان این همه انتظار می رسیدم...
تازه از راه رسیده ام
با کوله باری از عشق
به دور دست ها می نگرم...
هنوز هم باید رفت...

 

/ 5 نظر / 4 بازدید
Alone Boy

چه سخت می بازی وقتی . . . وقتی دلت هم لجبازی می کند با تو ! وقتی بی جهت تنگ کسانی می شود که دیگر نیستند ! اپم یه سر بیا وقت کردی

نوید

باید رفت ... بسیار زیبا بود[گل]

سلطان احساس

هرچند نمي دانم خواب هايت را با كه شريك مي شوي اما هنوز شريك تمام بي خوابي هاي من تويي... . . . . نمي خواي تولد سلطان احساس ( مجيد خراطها ) رو بهش تبريك بگي ؟؟؟ وبسایت قشنگی داری . خواستی لینک کنی با نام (سلطان احساس ) بلینک . مرسی

ایدا

سلام عزیزم با افتخار لینک شدی.[گل]