روز بارانی....

 

 

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟

غافلگیر شدیم...  

چتر نداشتیم

خندیدیم

دویدیم

به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم.

دومین روز بارانی چطور؟

پیش بینی اش کرده بودی

چتر آورده بودی

من غافلگیر شدم

سعی میکردی من خیس نشوم

شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود

سومین روز چطور؟

گفتی سرت درد میکنه

حوصله نداشتی سرما بخوری

چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی

و شانه راست من کاملا خیس شد
.
.
.
و چند روز پیش را چطور؟

به خاطر داری؟

با یک چتر اضافه آمدی

مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چشممان نرود دو قدم از هم دورتر برویم.

فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم. تنها برو!

/ 7 نظر / 5 بازدید
علیرضا

سلام وبلاگ قشنگی دارین اگه میشه به بنده ی حقیر هم یه سر بزنید یاعلی [گل][گل]

PΞSΛЯΞ ŦΛηHΛ

بیا با من.. تا اعماق جان من و نظاره کن شمعی را ... که از شعله های سرکش روح تو فروزان است و در سایه های لرزانش ابدیت سوسو می زند! چه کسی می داند؟ چه کسی می فهمد؟ ماندگاریت را در قلب بی غروب من...

PΞSΛЯΞ ŦΛηHΛ

دلم کسی را می خواهد که دوستم داشته باشد ... شانه هایش را برای گریستن و سینه اش را برای نهاندن سرم و چشمانش را برای خالی نمودن غم هایم می خواهم دلم کسی را می خواهد که مرا با هر آنچه هستم دوست بدارد . با تمام خوبی ها و بدیهایم با تمام مهربانی ها و نامهربانی هایم دلم کسی را می خواهد که آفتاب مهر را به قلب خسته ام هدیه دهد کسی چون

PΞSΛЯΞ ŦΛηHΛ

به كوري چشم تو هم كه باشد حالم خوب ِ خوب است اصلا هم دلم برايت تنگ نشده حتي به تو فكر هم نميكنم باران هم تو را دیگر به ياد من نميآورد مثل همين حالا كه ميبارد ... ... لابد حالا داري زير باران قدم ميزني . . چترت را فراموش نكن ! لباس گرم را هم.....

yaghish

سلام دوست عزیز[گل] با چند هفته تاخیر بلاخره قسمت بیست و سوم داستان دفتر زمان رو آپ کردم و منتظر حضور گرمت هستم[گل] زود بیا[لبخند]