شبان گاهان لب دریاچه می رفتم
و می گفتم به خود
او یک شب آنجا دیده خواهد شد/
من او را پیش از این هرگز ندیده و نام او را نیز نشنیده
ولی انگار با هم روزگاری اشنا بودیم/
نمی دانم کجا بودیم
که من در نیلی چشمان او
او در کبود رود شعر من
زمانها در شنا بودیم/
شبی امد ؛ ولیکن دیر وقت امد
نه فانوسی ؛ نه مهتابی
هوا بس تیره بود و دامن دریاچه پر توفان
سوار قایقی گشتیم و بر خیزابها رفتیم تا دیری
ولی دردا!!!
چه تقدیری
من او را باز هم نشناختم ؛ زیرا
که شب تاریک بود و موج نیرومند
از ان سو قصه تلخی است؛
ای افسوس
او را موجها بردند...

واینک
هر سحر در قلب من نیلوفری می روید........



تاريخ : ۱۳٩٠/٧/٩ | ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سمانه | نظرات ()

  • قالب وبلاگ
  • اس ام اس
  • گالری عکس