لیلی گفت: من.

خدا شعله ای به او داد.لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت.

سینه اش آتش گرفت.خدالبخند زد . لیلی هم

خداگفت: شعله را خرج کن. زمینم را به آتش بکش.

لیلی خودش را به آتش کشید. خدا سوختنش را تماشا  می کرد.

لیلی گر می گرفت، خدا حظ می کرد.

لیلی می ترسید ،می ترسید آ تشش تمام شود.

مجنون سر رسید. مجنون هیزم آتش لیلی شد.

آتش زبانه کشید. آ تش ماند.زمین خدا گرم شد.

خدا گفت:اگر لیلی نبود ،زمین من همیشه سردش بود.

خدا مشتی خاک برگرفت. می خواست لیلی را بسازد،

از خود در او دمید،و لیلی پیش از آنکه باخبر شود ،عاشق شد.

سالیانی است که لیلی عشق می ورزد،لیلی باید عاشق باشد.

زیرا خدا در او دمیده است و هر که خدا در او بدمد،عاشق می شود.

لیلی نام تمام دختران زمین است،نام دیگر انسان.

خداگفت:به دنیا یتان می آورم تا عاشق شوید.

آزمونتان تنها همین است:عشق. و هر که عاشق تر آمد،

نزدیکتر است. پس نزدیکتر آیید،نزدیکتر.

عشق،کمند من است.کمندی که شما را پیش من می آورد. کمندم را بگیرید

و لیلی کمند خدا را گرفت.

خداگفت:عشق،فرصت گفتگو است.گفتگو با من.

با من گفتگو کنید

و لیلی تمام کلمه هایش  را به خدا داد.لیلی هم صحبت خدا شد.

خدا گفت:عشق،همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند.

ولیلی مشتی نور شد در دستان خداوند.

 لیلی زیر درخت انار نشست.

درخت انار عاشق شد،گل داد،سرخ سرخ.

گلها انار شد،داغ داغ.هر اناری هزار تا دانه داشت.

دانه ها عاشق بودند،دانه ها توی انار جا نمی شدند.

انار کوچک بود.دانه ها ترکیدند.انار ترک بر داشت.

خون انار روی دست لیلی چکید.

لیلی انار ترک خورده را  از شاخه چید.

مجنون به لیلی اش رسید.

خدا گفت:راز رسیدن فقط همین بود.

کافی است انار دلت ترک بخورد ...



تاريخ : ۱۳٩٠/٦/۱٤ | ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سمانه | نظرات ()

  • قالب وبلاگ
  • اس ام اس
  • گالری عکس