یادتان هست شبی را که سفر می کردید

قول دادید و گفتید که بر می گردید

دست من را که گرفتید کمی جا خوردم

تازه فهمیدم و دیدم که شما هم سردید

حرف دل بود که در چشم شما یخ میزد

حرفهایی که به گفتار نمی اوردید

دوری از شخص شما سخت عذابم میداد

و دلم خوش به همین بود که بر میگردید

یادتان هست که گفتم ژس از این میمیرم

منم و یک دل دیوانه و صدها تردید

با که قسمت بکنم این همه تنهایی را

که به حجم غزل یخ زده ام می گنجید

دل من جای کسی نیست و تنها فردید

این شمایید که با من و دلم هم دردید

سهمم از دوریتان چند غزل میدانم

که به اشعار نسنجیده ام عادت کردید

 

 

 

 



تاريخ : ۱۳٩٠/۸/٧ | ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سمانه | نظرات ()

  • قالب وبلاگ
  • اس ام اس
  • گالری عکس