دالان عشق

سلام خوبین خوشین سلامتین

من نبودم به همتون خوش گذشت

ببخشید که نمیومدم بهتون سر بزنم نت نداشتم الان اومدم اما با دلی گرفته

نمیدونم  گناه من چیه  

یه مدتی کسی رو دوست داشتم  که اونو خدا ازم گرفت گفتم لابد قسمت نبوده دفعه

دیگش عاشق شدم بازم ازم گرفتش دوباره با اون همه غم و غصه خوردن همش به

خودم گفتم لابد اینم قسمت نیست

رفتم دانشگاه یه پسری همش نگاه میکرد و با حرکاتش همه فهمیدن که دنبالمه و یه

جورایی منم خوشم اومد اما تا به الان فقط نگاه میکنه و چیزه دیگه نمیگه انگار اینم خدا

اینجوری خواسته  حالا تو همون دانشگاه یکی دیگه با اس ام اس هاش و حرکاتشو

حرفاش  بهم فهموند که دوستم داره اما  انگار قسمت من اینه که فقط غصه بخورم

امروز یکی از بچه ها بهم گفت این پسره با فلانی دوسته از یکی دیگه پرسیدم اونم گفت

نشونیایی که میدی شبیه دوست پسر اون دخترس  دنیا داشت دور سرم می چرخید

جفتشون با هم تو دانشگاه نبودن جفتشونم یه هو تو دانشگاه پیداشون شد منتها با

ده دقیقه فاصله . نمیدونم راسته یا دروغ نمیدونم چیکار کنم آخه چرا همش من........

خدایا دارم دیونه میشم  خدایا کمکم کن دیگه طاقتم تموم شده گریه

 

 

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٧ساعت٤:۳٠ ‎ب.ظتوسط سمانه | نظرات ()

سلامممممممممممممممممممممممممممممممممم

تعطیلات تموم شد و من اومدم ایشالله همتون خوبین و به همتون خوش گذشته .امیدوارم سال خوبی داشته باشین به هر چی می خواین برسین

من که امسال با این که بیشتر مسافرت بودم اما خیلی برام خوب نبود شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے نمیگم بد بودا نه اما مثل هر سال نبود. چون هر سال پنجم  عید میرفتیم شمال اما امسال چون داداشم گفت باید بره سر کار دوم عید رفتیم  ای کاش با اونا نمیرفتیم همه از مادر شوهر مینالین و میگن خواهر شوهر خوب نیست اما به خدا همیشه مادر شوهر و خواهر شوهر بد نیستن . بعضی وقتها هم تقصیر خود عروسه . شاید بگین من از اون خواهر شوهرام .ولی زن داداش من  از 100 تا مادر شوهر بدتره .

روز یازدهم هم رفتیم طالقان خوش گذشت کسی نبود بگه چرا اینجوری کردین چرا اونجوری کردین . راحت و آسوده بودیم . کلی هم عکس انداختیم  به جاش دوازدهم برام خیلی بد بود خیلی دلم شکست ایشالله خدا هر کی که اذیت میکنه به سزای اعمالش برسونه .  با این که تولد داداشم بود و من هر سال طالقان براش جشن میگرفتم fest33.gif اما انگار نه انگار که تولد بود خانومش براش کاری انجام نداد .سیزده بدر هم بد نبود .بازم عکس انداختیم و دایی جونم ماهی گرفت  یه گروه ارکس اومده بودن اونجا می خوندن شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے همه داشتن میرقصیدن  اونجا خیلی خوب بود اما همش صدا میکردن بیاین می خوایم بریم دیگه ما هم دمق برگشتیم . حالا باید خسته و کوفته اثاث جمع کنیم تا چند روز دیگه اثاث کشی داریم شاید دیگه خیلی کم بتونم بیام بهتون سر بزنم اونجا اینترنت ندارم

بی معرفت نباشینا اگه نیومدم بهم سر بزنین سعی میکنم هر چند وقت بیام بهتون سر بزنم

 

دوسسسسسسسسستون دارم

مواظب خودتون باشین

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٥ساعت۱٠:٢٤ ‎ق.ظتوسط سمانه | نظرات ()

سلام خوبین با کارای عید چه طورین ؟

من که مردم انقدر کار کردم

اومدم بگم عید همتون مبارک ایشالله سال خوبی داشته باشین هر چی هز خدا می خواین بهتون بده مواظب خودتون باشید زیاد نخورین چاق و چله بشینا .همتون رو دعا می کنم شما هم منو دعا کنین

تا بعد از عید که بیام بای بای بای

ای خدای دگرگون کننده دلها و دیده ها ای تدبیر کننده روز و شب ای دگرگون

کننده حالی به حالی دیگر حال مارا به بهترین حال دگرگون کن سال نو مبارک

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱ساعت۱٢:٢۸ ‎ق.ظتوسط سمانه | نظرات ()

 نگاهی به پیرامون خود بیندازیم، جهانی می بینیم، پر هیاهو، پر تنش و پر خبر، آموخته ایم که باید به سوی پیشرفت حرکت کرد، پیشرفتی که باید برای آن دوید. پس هر روز می دویم. دویدن، سهم ماست از جهان مدرن، آموخته ایم که بدویم، بدون آن که بدانیم به کجا؟ به ناکجا می دویم. اینجا جهان مدرن است، جهان قرن بیست و یک، جهانی که مردمانش در مدرنیته غرق شده اند و اگر یک روز از مظاهر این تمدن فاصله بگیرند نمی توانند به آسانی صبح خود را به شام برسانند...

به گزارش جهان به نقل ازمهر:اما شاید باور آن برای انسان کمی سخت باشد که گروهی از مردمان هستند در همین نزدیکی، در کنار شهرهای ما، که در زمان متوقف شده اند، ایشان دیگر نمی دوند، ایشان ایستاده اند...

گروهی از مردمان ایران زمین در روستایی در منطقه طالقان ساکن هستند که بر تقلید از میرزا صادق مجتهد تبریزی (از علمای دوران مشروطیت) باقی مانده اند و با تبعیت از ایشان روستایی سنتی و ایستا را در این منطقه سامان داده اند. این مردمان بر زندگی دویست سال پیش ایرانیان توقف کرده اند، ایشان شناسنامه ندارند، از امکانات رفاهی جدید مانند آب لوله کشی ، گاز، برق ، تلفن، مطبوعات و رسانه و رادیو وتلویزیون، بهداشت و درمان، آموزش و پرورش و یارانه استفاده نمی کنند.

اهالی روستای ایستا واقع در شرق طالقان که اصالتا تبریزی هستند، تاکید می‌کنند که آخرالزمان فرا رسیده است. اوقات شرعی نماز را با شاخصه‌های خود استخراج کرده و آغاز و پایان ماه مبارک رمضان را نیز با رویت خویش تعیین می‌کنند، به رویای صادقانه معتقدند، آنان به شدت منتظر ظهور امام مهدی ‌(عج) هستند. فرزندان بعد از رسیدن به سن تکلیف مختارند که با آنان زندگی کنند یا به شهر تبریز بازگردند، کودکان آن روستا به سبک سنتی و مکتب خانه‌ای با فراگیری دروسی همانند واجبات و محرمات فقهی، خوشنویسی و اصول عقاید سواددار می‌شوند. ساعت مچی و دیواری در محل زندگی «اهل توقف» وجود ندارد و سیمان و آهن در معماری خانه‌های آنان به کار نرفته است.

رسول جعفریان در خصوص مجتهد تبریزی چنین گفته است: «آقا مجتهد تبریزی معتقد بود مشروطه مجالی برای روشنفکران و متجددان بود تا اندیشه های خود را رواج دهند. میرزا صادق مجتهد تبریزی به این باور بود که مشروطه از اساس، مشروعه شدنی نیست و انطباق و سنخیتی با سنت و دین ندارد... اگر برخی قوانین اسلامی در یک نظام غیر اسلامی تصویب و اجرا شود و برخی امور سلطنت مطابق قانون شرع باشد حکومت اسلامی ایجاد نمی شود. باید اساس و ماهیت یک حکومت اسلامی شود.» مردمان پیرو این مجتهد از هر نوع مظاهر تمدن دوری می کنند و از سازه های تکنولوژی امروز گریزانند. در روشنایی فانوس، شب را می گذرانند و با اسب و قاطر سفر می کنند.

حسین عسگری نویسنده کتابی در خصوص این روستا در یادداشتی چنین می گوید: « از هشتگرد راه افتادیم ... از حسن اتفاق در همین لحظه چند جوان به همراهی مرد میان سالی از خانه ای در انتهای کوچه مقابل ما بیرون آمدند. جوانان مرد را حلقه وار در میان گرفته پیش می آمدند، دوست ما به یک چشم بهمزدنی از ماشین پیاده شده خود را به او رساند و شروع به احوالپرسی کرد. سپس شادمانه به ما اشاره کرد که نزدیک شویم. آقای ضیایی(بزرگ اهالی روستا) با خوشرویی ما را به داخل خانه اش دعوت کرد. از در بزرگ چوبی وارد خانه شدیم. حیاط خانه هیچ فضاسازی نداشت. از جوی خاکی که حیاط را از باغچه مقابل آن جدا می کرد، آب گل آلودی جاری بود. معماری خانه تلفیقی از معماری کویری و نقاط سردسیری بود. سه اتاق بزرگ در یک ردیف ساخته شده ورودیه آنها داخل ایوان کوچکی بود که در وسط قرار داشت. اتاق میانی در و پنجره ای به سبک ارسی های قدیم داشت.

آقای ضیایی ما را به یکی از اتاق ها هدایت کرد. اتاق نیز هیچ آرایه ای نداشت. همه چیز به صدسال پیش مانند بود. کف اتاق با حصیر فرش شده و دیوارها اندود خاک و گچ داشت (البته نه گچ کارخانه ای). تنها وسیله زندگی موجود در اتاق یک بخاری هیزمی دوکاره بود. آقای ضیایی توضیح داد این بخاری را یکی از جوانان مبتکر ساخته است. در کنار آتشدان بخاری محفظه فرمانندی اضافه کرده است که از آن برای نان پزی استفاده می کنیم. سوخت ما از هیزم است. هیچ وسیله برقی یا گازی به کار نمی بریم. فقط برای روشنایی از نفت استفاده می کنیم زیرا استفاده از پیه سوز برایمان مقدور نیست یعنی روغن آن پیدا نمی شود. نان را از گندمی تهیه می کنیم که در کشت آن شرایط خاصی رعایت شده است مثلا" بذر آن باید بومی باشد، در زمینی که اصلاحات ارضی نشده و مالک آن حقیقی است با روش سنتی (گاوآهن) کشت شود، با آب چشمه یا رودخانه و قنات آبیاری کرده و کود حیوانی به آن داده باشند. در یکی از روستاهای طالقان یک کشاورز را پیدا کرده ام که با این شیوه و شرایط کشاورزی می کند. هر سال بذر بومی به او می دهم و او برای گندم می کارد. خودم این گندم را در آسیاب آبی که با دست خود ساخته ام آرد می کنم و می دهم نان می پزند. قاتق نانمان نیز بیشتر ماست و لبنیاتی است که خود به عمل می آوریم. گوشت کم می خوریم و اگر بخوریم باید از حیوان نر باشد. پوشاک و مفرش مورد نیازمان نیز خود تهیه می کنیم یا از صاحب حقیقی آن می خریم. برای خرید لباس ترجیح می دهیم از پارچه های خارجی استفاده کنیم چون در استفاده از هر چیز که دولت در تهیه آن دخیل است کراهت داریم.

از آقای ضیایی پرسیدم شما در این مورد از چه کسی الهام گرفته و پیروی می کنید. گفت: ما مقلد آیت الله میرزا صادق تبریزی هستیم که از مجتهدین دوره مشروطیت بوده اند. ما در این تقلید بنا را بر توقف گذاشته ایم. چون ایشان حکومت مشروطه را شرعی نمی دانست و آنچه را که با دولت در ارتباط بود مورد شبهه می دانست. لذا ما هم از همان اصول پیروی می کنیم. زیرا حکومتی که از طرف مردم انتخاب شود به هر شکلی که باشد مشروعیت ندارد. پرسیدم چرا توقف دارید مگر ایشان جانشینی برای خود مشخص نکردند؟ گفت: آقای سیدحسین نجفی طباطبایی از شاگردان ایشان بود که در سال ۱۹۳۹ قمری فوت کردند. تا زمان حیات دویست خانوار از مقلدین آیت الله میرزا صادق از ایشان دستور می گرفتند. هر هفته در یک خانه مجمع داشتیم و در حضور خودشان جلسه تشکیل می دادیم و مسائل و مشکلات خود را حل و فصل می کردیم. بعد از فوت ایشان عده ای از مقلدین از پسرشان آقا سیدجواد که از بهره علمی کافی برخوردار نبود تقلید کردند ولی حدود ۱۳ تا ۱۴ خانوار که ما نیز از آن جمله هستیم ایشان را نپذیرفتند. چون ممکن بود اختلافی پیش آید در سال ۱۳۶۶ شمسی ما ۱۳ خانوار از تبریز کوچ کردیم. اول به تنکابن رفتیم و چون در آنجا دچار مشکلاتی شدیم در سال ۱۳۶۹ به طالقان آمدیم و در اینجا سکونت اختیار کردیم. طالقان را به این دلیل انتخاب کردیم که در اخبار معصومین احادیثی راجع به طالقان وجود دارد به این مضمون که برخی از یاران امام زمان در اینجا به امام می پیوندند. به علاوه، پیش از این سفرهای زیادی به طالقان داشتیم و با این منطقه آشنا بودیم. اول در نظر داشتیم که در اورازان که مردم آن بیشتر سید و عابد و پاکدامن هستند اقامت کنیم ولی چون دور از شهر بود پس از جستجوی زیاد اینجا را که هم کنار رودخانه بود و به آب دسترسی داشتیم و هم به شهر نزدیک است مناسبتر یافتیم. مدتی در کنار رودخانه چادر زدیم و بعد زمین آن را از صاحبش خریداری کرده و خانه ساختیم.

پرسیدم آیا در همه احکام شرعی بنا را بر توقف گذاشته اید؟ گفت: طبق رساله ایشان عمل می کنیم در هر مورد که حکم آن را ندانیم متوقف می شویم مثلا"، چون الان در مورد ازدواج جوانان نمی دانیم حکم چیست جوانان را از ازدواج منع کرده ایم. حتی برای بچه ها شناسنامه نمی گیریم. در بیرون از این محله به جستجوی کار نمی رویم. فقط به کارهایی که زمینه آن در اینجا فراهم است مثل زراعت و دامداری در سطح خیلی محدود یا آهنگری و نجاری و بنایی در حد نیاز خودمان می پردازیم. مخارج زندگی خود را بیشتر از طریق فروش املاکی که در تبریز داریم تامین می کنیم. آخرین سئوال این بود که این وضع با این کیفیت چگونه و تا کی ادامه خواهد یافت و ایشان پاسخ دادند: زمان اکنون آخرالزمان است یعنی آخر آخر الزمان است. آخرالزمان از دوره مشروطیت شروع شد که مردم در تعیین حکومت دخالت داده شدند.

اخباری وجود دارد که بالای شهر ری زیر کوه سیاه اختلافی بین دو فرقه عجم پیدا شده دامنه آن گسترده و جهانی می شود. در اخبار است که حکومت باید به هر صنفی برسد که وقت ظهور کسی مدعی نباشد اگر حاکم شده بود عدالت را اجرا می کرد و حالا آن دوره است. لذا برای مسایل روز به اخبار آخرالزمان رجوع می کنیم. چکیده این اخبار برخلاف سلیقه اهل زمان است.»

آری ، این روستای ایستا، و مردمانش، ما را به این نکته توجه می دهند که شاید تنها راه پیشرفت دویدن از پی مدرنیته و دویدن به دنبال ایشان نباشد. هرچند این تعبیر کمی سنگین می نماید، اما اگر خوب به اینان نگریسته شود می بینیم شاید ، شاید، مدرنیته در واقع برای ما هم هیچ نداشته باشد... شاید...

 

عکس هایی از روستای زیبای ایستا در طالقان

 

دورنمای روستای ایستا

نمایی از خانه های منظم روستای ایستا

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٤ساعت۸:۱٤ ‎ب.ظتوسط سمانه | نظرات ()

سلام

خوبین ؟چه خبر؟ چی کار میکنین با خریدای عید

بچه ها کسی هست که رشتش مدیریت  باشه یا سرپرستی شبکه توزیع کالا و خدمات

خونده باشه  یا کسی رو داشته باشه که مدیریت خونده باشه خیلی به کمکتون نیاز دارم.

 اگه کسی خونده یا کسی رو داره بهم بگه آخه این ترم درس پروژه دارم منم اولین بارم

یه همچین پروژه ای می خوام ارائه بدم هیچی بلد نیستم نمی دونم باید چیکار کنم از

کجا شروع کنم به کمک همه نیاز دارم

مرسی از همتون که بهم کمک میکنید قلب

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٢ساعت۱٠:٢٩ ‎ب.ظتوسط سمانه | نظرات ()

سلام سلام

باز من اومدممممممممممم

خوفید ؟؟ چاقید ؟ سر حالین ؟

خوب از کجا بگم متفکر اها بذارین  از 3 شنبه بگم  صبح بیدار شدم که پروژم رو تموم کنم تا ظهر نشستم ساختم رفتم ناهار بخورم دیدم دیگه کامپیوترم بالا نمیاد کلی اعصابم ریخت به هم تا حواهرم بیاد درستش کنه رفتم کمک مامان و آبجی بزرگه یه کم سبزی پاک کردم بعد  خورد کردن که از شانس دیدم تیغه سبزی خورد کن هم کند شده و باید وایسم تا بابا بیاد حالا شبم مهمون داشتیم .شب قبل هم تولد خواهر کوچیکه بود واسه همین قرار بود چهارشنبه دوستاش بیان خونمون منم چهارشنبه ها از صبح ساعت 8 تا 3 کلاسم تصمیم گرفتم کیک رو برای فردا درست کنم دیدم ای بابا روغن ندارم ناراحت شانس و میبینین همه چیز رو بد شانسی بود دیگه زنگ زدم به داداشم گفتم داره میاد بخره بیاد و کیک رو درست کردم   و رفتم سیب زمینی سرخ کردم که یکی از دوستای وبلاگی زنگ زد و تاکید کرد دستم رو نسوزونم نیشخند بعد از شام هم مهمون اومد تا رفتن  ساعت 11:30 بود همه چیز و جمع و جور کردم رفتم وسایل فردا رو برای دانشگاه آماده کنم دیدم یه تماس بی پاسخ دارم  که همکلاسی مهترمه بودن زنگ زدم گفت استاد گفته فردا صبح نمی ام انقده خوشحال شدم آخه خیلی خسته بودم حوصله نداشتم صبح زود بیدار شم

خلاصه دیگه کامپیوتر هم درست شد و دیشب هم کار پروژه به اتمام رسید و یکشنبه باید ببرم کنفرانس بدیم دعا کنید استادم از پاورپوینتم راضی باشه

این ترم پوستم غلفتی کنده میشه 2 تا دیگه پروژه دارم باید پاورپوینت بشه اونم با همین استاده البته من این استاد رو خیلی دوست دارم خیلی سخت گیر نیست اما در عوض یه پروژه با یه استاد عقده ای  و کینه ای دارم که فرمودن باید برین تو یه بخش توزیع کار کنید و پروژه بیارین آخه یکی نیست به این بگه این همه عقده بودن  واسه چیه عصبانیفقط می خواد بگه خودش خوبه و از بقیه استادا ایراد بگیره به استادی که دوسش دارم توهین کرد دلم می خواست بزنم تو دهنش شیطان من هیچی بلد نیستم اینم از اون استادایه که همش ایراد میگیره نمیدونم چی کار کنم ناراحت

واسم خیلی خیلی دعا کنید . مواظب خودتون باشید .دوستون دارم خیلی زیاد قلب

بای بای بای بای

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٩ساعت۸:۳۸ ‎ب.ظتوسط سمانه | نظرات ()

سلام جیگولی مگولیاااا

از یکشنبه کلاسام شروع شد  من که عاشق دانشگام دوست دارم همش دانشگاه

باشم  آخه این ترم بیشتر استادام رو دوست دارم فقط از یکیشون بدم میاد که خدا رو

شکر کلاسش حضوری  لازم نیست که تحملش کنم  . فقط الان اومدم ازتون راهنمایی

میخوام برای هفته دیگه باید یه پروژه بسازم به صورت پاورپوینت این کارو ترم پیشم

انجام دادمااااااا استادم کیف کرده بود گفت همون چیزیه که میخوام حالا این ترم هم با

همون استادم باید 90 صفحه رو خلاصه کنم بعد پاورپوینتش کنم اما بهم گفت میخوام

این ترم کارت  قویتر باشه ها منم دلم میخواد یه پروژه خیلی عالی درست کنم که همه

توش بمونن

شاید الان پیش خودتون بگین عقده ایه اما آخه یکی دو تا از بچه ها خیلی بهم حسودی

میکنن  یکیشون فقط میخواد منو ضایع کنه چون استادم باهام خیلی خوبه دیگه

خییییییلللللللللللیییییییییی داره میترکه واسه همین دلم میخواد کارم تک باشه

هرکی پاور پوینت بلده بهم بگه چی کار کنم که کار خوبی بشه ؟؟؟؟

منتظرتونما نیام ببینم کامنت نذاشتین وگرنه پوستتون رو میکنم نیشخند

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٩ساعت۱۱:٥٢ ‎ق.ظتوسط سمانه | نظرات ()

سلام

خوبین ؟ دیشب می خواستم ظرف بشورم چشمتون روز بد نبینه اومدم در قابلمه رو بردارم بشورم یه دفعه جیغم رفت هوا انقدر داغ بود که همه چیز دور سرم داشت میچرخید ودستم اووووفففففف شد شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے اونم چی کل دست راستم سوخت تاول زده یه هوا انقدم درد میتونه  حالا به جای اینکه یکی بیاد به منه بیچاره برسه همشون با دیدن دستم حالشون بد شدSmiley بعد مامانم به زن داداشم گفت من دلم نمیاد یه ذره خمیر دندون بمال به دستش و اونم زد داداشیم یه کیسه یخ گذاشت رو دستم و یه کم خوب بود ولی وقتی بر میداشتم شدید میسوخت  .حالا شانسو میبینین  از فردا باید برم دانشگاه با این دست سوخته جزوه هم باید بنویسم  اونم با یه استادی تند تند میگه و باید سریع نوشت تازه با این دستم باید لباسام رو هم اتو کنم

پیش خودتون  میگین پس چه جوری آپ کردی الان دارم با دست چپ تایپ میکنم comp10.gif خوب من برم چون هنوز دستم یه کم میسوزه

مواظب خودتون باشین مثل من اووووففف نشین

تا بعد  بای بای

 

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٦ساعت۸:۱۱ ‎ق.ظتوسط سمانه | نظرات ()